با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همراهان عزیز وصال یار با توجه به مشکلات موجود در سیستم وبلاگ شناور وصال یار به آدرس زیر تغییر مکان داد
http://www.vesaleyaar.blogfa.com
ادامه مطلب
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همراهان عزیز وصال یار با توجه به مشکلات موجود در سیستم وبلاگ شناور وصال یار به آدرس زیر تغییر مکان داد
http://www.vesaleyaar.blogfa.com
هوالمجید
آقای من سلام
در این لحظات راهی را بر خود آرام تر از درد و دل کردن با حضرتتان نیافتم
با این که خوب می دانم زخم های دل شما بسیار بزرگتر از دردهای من است
آقای من آن را که مأوایی جز تو نیست دل را برای تو آورده است
با آن که تمام وجودش را عرق شرم فرا گرفته
نه از باب گفتن دردهایش با تو که از برای دیر آمدن هایش
آقای من!
بی تو خود را سخت تنها می بینم و در این گرداب دهشتناک دنیا سخت هراسان
چونان مرغکانی آواره که خانه و کاشانه از دست داده و از هراس باران بر این بام و برآن بام می پرند
مهربانم اگر نبود امید دستگیری چون تو دستگیری بارها و بارها در این گرداب نا ملایم غرق شده بودم
آقای من! در گذر لحظه ها تنها یک بهانه را برای ماندن می بینم
و آن هیچ نیست جز آرزوی بودن در صف اصحابی که رسول خدا آنان را مردانی از فارس خوانده
آیا وقت آن نرسیده است که امام حق قیام کند؟
آیا وقت آن نرسیده است که ما یاران آخرالزمانی تو باشیم
همان قوم سلمان!
آقای من!
ما کوفه را شنیدیم و چشمانمان با مصیبت جدت چونان ابر بهاری باریدن گرفت
عاشورا را برایمان خواندند و با خود عهد کردیم که با فرزند حسین در صف منتقمین خون به نا حق ریخته اش شویم
با این حال تمام وجودم را خوف و رجاء به یکباره گرفته است
خوف نه از جهت کوفی مسلک شدن که ما فرزندان همان نسلیم که بر ندای نایبت بارها و بارها لبیک گفته اند
شاهدش هشت سال جهادمان
شاهدش خونهایی که به اسلام هدیه شد
خوف من از آن جهت است که ملکه مرگ بانگ رحیل زند و برای یاریت نباشم
اما تا آخرین نفس امید را از دل بیرون نخواهم کرد
مهربانا!
گستاخی است این گونه گفتار در پیشگاه شما
اما این گستاخی را علتی نیست جز محبت های بیشمار شما
که چه خوب خود را معرفی کردید
آنجا که گفتید:
امام پدری مهربان است
حرفها دردهایی است که بر آن پایانی نیست مگر با آمدن شما
پس تو خود بر این رنجنامه ها پایان باش ...
آقای من!
با آنکه بدترین خلق خدایم ولی
خود را بر حضور زیبایتان امیدوارترین می بینم
و هنوز بر دیدن آن روز که می آید و بر صفحه تمام تقویم ها خواهند نوشت روز ظهور! امیدوارم
و روزهایم بدان امید به شب می رسد و شبهایم با این فکر به روز می رسد
آقا بیا! هر چند که ما خوب نیستیم
آقا بیا! هر چند که نام منتظر وزنه ای سنگین است
آقا بیا! ما قول می دهیم که بهتر شویم
آقا بیا! ما قول می دهیم ...
آقا بیا! به مادر پهلو شکسته ات قسم
آقا بیا! به آن سری که به نی عیان است قسم
آقا بیا! به صبر عمه ات زینب قسم
آقا بیا! ما خوب می شویم
آقا بیا! ما قول میدهیم ...
ألسلامُ عَلَيکَ يا أباعَبدِلله
وَ عَلَي الأرواحِ الَّتي حَلَّت بِفِنائک
آخرين بار که در شام عاشورا نوشتم تنها يک کلام توانستم بنويسم
نکن اي صبح طلوع
امشب برايم خواندن از عاشورا بسيار سخت و تلخ است
خوب مي دانم
که اکنون کاروان عاشورا زنده و حي در صحراي بلا حضور دارد و شامگاه آخرين عاشورا تکرار مي شود
باور کنيد که اين است
و حسين (عليه السلام) را قرار است فردا در گودال قتلگاه در حالي که عريان است ذبح کنند
امشب همان شامگاه است و اصحاب همان اصحاب
اکنون عباس در خيمه گاه در حال نگهباني است
حسين (عليه السلام) در پشت خيمه خارها را جمع مي کند
تا فردا پاي کودکان زخمي نشود
زينب نگران بر لب زمزمه نکن اي صبح طلوع دارد
حبيب با صوت خوش قرآن مي خواند
زهير و برير خود را براي شهادت در راه حضرت آماده مي کنند
حر در حال اتابه و استغفار است
و قاسم در فکر شهد شيرين تر از عسلي است که خدا قرار است به اوبنوشاند
اکبر در فکر ملاقات پيغمبر است
و سکينه اشک ريزان از نزديک شدن زمان هجران بابا
در شامگاه عاشورا کدام قسمت از رستاخيز عظيم را بايد گفت؟
از که بايد گفت؟
زينب مي گويد: ما رأيت الا جميلا !
روح تو با اين کلام هم آوا شده است؟
تو چگونه خود را براي عاشورايي شدن آماده کرده اي؟
صداي هل من ناصر حسين (عليه السلام) را مي شنوي؟
لحظه اي براي فکر کردن مجال نيست
به دنبال بار و توشه نبايد بود
از زن و فرزند بايد گذشت
حتي به پشت خود نبايد بنگري
در اين بزمگاه هر که را پای بلغزد در صف کفار و فاسقين است
جايي براي تأمل نمانده
اگر بخواهي عاشورا را با عيار دنيا بسنجي
چونان ضحاک در لحظه آخر سوار بر اسب از معرکه گريزان خواهي شد
براي ماندن بايد دل را با امام خويش يک دله کني
اگر مرد رهي بسم الله
اگر نه تو را راهي نيست جز صف دشمنان قدار
که امام را کشتند در حالی که برايش اشک می ريختند
نواي هل من معين يعينني امام به بلنداي عرش رسيده است
جنيان و فرشتگان براي کمک آمده اند
اما امام دست رد به سينه هايشان مي زند
امام تو را مي خواند
امام ميزان و مکيال سنجش حق است
امام را به کمک تو حاجتي نيست
فرياد امام تنها بهانه اي براي رهاندن تو از منجلاب ظلمت است
اگر پاي آمدن است تو را بسم الله
وقت بسيار تنگ است
" تا ظهر عاشورا کار عبد است
پس از آن کار خدا "
خوب فکر کن و گر نه تو هم فردا بايد فرياد بزني
فرياد وا محمدا
رأس حسين به نيزه هاست
السلام عليک يا علي بن الحسين الاکبر
هر روز که به عاشورا نزديک مي شويم روايت مقتل سخت تر مي شود
امروز مي خواهم از علي اکبر بگويم.
زيبا رويي که جهان جلوه مانند او را در خود نديده است
روزي با خود فکر مي کردم مصيبتي در تاريخ نبوده که خدا از پيامبري دفع نکرده باشد مگر آنکه آن مصيبت بر حسين عارض گرديده است
داستان يوسف را که شنيده ايد
يعقوب به يوسفش رسيد تا يوسف حسين اول قرباني بني هاشم در کربلا شود.
روايت را با توکل بر خدا آغاز مي کنم هر چند که شروعش سخت است چه رسد بر به انجام رساندنش
نامش علي اکبر بود
اشبه الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً بالنبي
صولتش حيدري بود و جمالش نبوي
روايت اول
ابراهيم خواب مي بيند که بايد فرزندش را به قربانگاه ببرد
اسماعيلش را به قربانگاه مي برد
اسماعيل سه وصيت مي کند
پدر! دست و پايم را ببند! نمي خواهم تو مرا در حال دست و پا زدن ببيني
چشمم را بند! نمي خواهم که با ديدن چشمان من خجلت زده شوي
پيراهنم را از بدنم بيرون بياور و به مادرم بده
تا هر وقت دلتنگ من شد با آن آرام بگيرد
روايت دوم
حسين در راه کربلا سر از زين اسب بر مي دارد
آيه استرجاع مي خواند
انا لله و انا عليه راجعون
علي اکبر مي گويد چه شد اي پدر جان
چرا اين آيه را خواندي
حسين مي گويد
لحظه اي به خواب رفتم و در خواب ديدم که اين کاروان شتابان به سوي مرگ روان است و مرگ به سوي آن
اکبر پرسيد: پدر آيا ما بر حقيم
حسين مي فرمايد:
آري پسرم صراط حق جز آن راهي که ما مي رويم نيست
علي اکبر مي گويد: پس چه باک از مرگ وقتي که قرار است در راه حق کشته شويم
روايت سوم
ظهر عاشورا است
حبيب به نزد عباس مي رود و از شيخوخيت خود استفاده کرده و خود را واسطه مي نمايد
اي علمدار حسين
به آقامان بگو:
قبل از بني هاشم به ياران و اصحابش اذن ميدان دهد
که ما بر کشته شدن در راه حسين اولاتريم
به به چه ادبي!
حقا که بهترين ها را گلچين کرده اند
ياران يک به ميدان رفته و شهادت را در آغوش مي گيرند
نوبت به هاشميان مي رسد
عباس اذن ميدان مي گيرد حسين اجازه نمي دهد
اکبر اذن مي گيرد
حسين سريع اجازه مي دهد
جوشن و خود رزم بر تن مي کند
به ميان عمه و خواهران و محارم مي رود براي خداحافظي
زنان ناله کنان بر پايش مي افتند که به ميدان نرود
اما اکبر را به آنها نگاهي نيست
غرق در خداست
حسين به خيمه مي آيد
مي گويد رهايش کنيد او اکنون منصوص بذات الله است
به ميدان مي رود
پيرمردي از قبيله دشمن او را مي بيند
فرياد مي زند
رسول خدا به ميدان جنگ آمده
ما را با رسول خدا جنگ نيست
به ميدان ولوله مي افتد
عمر سعد مشغول آرام کردن ميدان است که اکبر رجز مي خواند
ان تنکروني و أنا علي بن حسين ابن علي
تا اسم علي مي آيد زخمهاي بدر و خيبر و حنين سر باز مي کند
عقده هاي صفين و جمل باز ميشود
حالا تازه داستان شروع ميشه
علي اکبر جنگ عجيبي مي کند
خودم توي مقتل خوندم که حدود صدو بيست نفر را به خاک مزلت و هلاکت مي کشونه
عمو عباس ماشاءلله ، لا حول و لا قوه الا بالله مي گه
خسته ميشه و پيش پدر بر مي گرده
به پدر ميگه
يا أبتا! العَطَشُ قَد قَتَلَني
تشنگي امان من را بريده
عشقبازي بابا و علي اينجا شروع ميشه
حسين علي را در آغوش مي گيره
لب برلب علي قرار مي ده زبان در دهان پسر مي کنه
ميگه پسرم من از تو تشنه ترم
ناراحت نباش بزودي به دست جدت سيراب ميشي
علي وقتي تشنگي بابا را مي بينه
عرق خجلت بر جبينش جاري مي شه
(از نظر حقیر نه حسین تشنه آب بود و نه علی این عطش تنها عطش دیدار معبود و معشوق بود)
علي دوباره به ميدان بر مي گرده
طاقت خوندنش رو داري
شمار کشته ها را به دويست نفر مي رسونه (به روايت شيخ عباس قمي در کناب نفس المُهموم)
تير بر گلويش می زنند
مره بن منقذ عبدي ليثي لعنت الله شمشير بر فرقش مي زنه
بر روی اسب مي افتد و بر گردنش آويزان مي شود
اسب اين جور وقتا مي دونه که بايد به سمت خيمه بر گرده
اما خون سر و گلوی اکبر جلوي چشماي اسب رو مي گيره
واحسينا!
اسب به سمت اردوي دشمن ميره
کوچه باز مي کنن
هر کي شمشيري بر علي وارد مي کنه
( آخه توی کوچه راه گریزی نیست
مثل کوچه بنی هاشم که مادرمون ...)
علي نواي وا ابتا سر مي ده
حسين به سرعت خودش رو به علي مي رسونه
سپاه دشمن از ترس فرار مي کنه
من نمي دونم چطور اما شيخ مفيد مي گه:
زينب پشت سر حسين به ميدان مياد و صداي واي برادرم و واي برادر زاده ام سر مي ده
حسين خودش رو روي نعش پسر مي ندازه
يک جا خوندم اگر زينب نمي اومد روح از بدن حسين جدا شده بود
تا صداي زينب رو مي شنوه
از جاش بلند ميشه
آخه غیرت الله
مياد نعش پسر رو برداره
از هر کجا که بلندش مي کنه يه قسمت ديگش زمين مي افته
اين همون عرباً عرباست که ميگن بدن علي اينطور شد
حسين جوانان بني هاشم را مي خواد
بياين پيکر علي رو ببريد
برام سخته زينم بين نا محرم باشه
جوانان بني هاشم بياييد علي را بر در خيمه رسانيد
اينجا خيلي حرف دارم
اما نمي تونم بگم. ديگه توان گفتن ندارم
اينجا از کوچه و مادر حرف داشتم
از فرق شکافته علي
بماند...
اما يه چيز رو بگم
امام حسن خيلي غريب بود
امام حسين داداشش رو خيلي دوست داشت
بعد از شهادت برادر ديگه کسي نديد حسين صورت خضاب کنه
اما وقتي از روي پيکر فرزند بلند شد همه ديدند که صورت حسين از خون خضاب شده
لا يوم کيومک يا ابا عبدالله
السلام عليک يا عبدالله رضي
در مورد شش ماهه چي بايد نوشت
چي بايد خواند و چي بايد گفت
آيا سخت تر از روضة شش ماهه شنيديد؟
آيا باورتان مي شود در زماني در جايي مردمي زيسته اند که تير سه شعبه بر گلوي کودکي شش ماهه رهانده اند
آيا در عقل هايتان جايي براي درک اين يافت مي شود که شيرخواره اي را کشته اند در حالي که تشنه بود
شما به جاي من روضه شش ماهه کربلا را بگوييد
من بلد نيستم
در کربلا دو روضه است که برايم خواندنش سخت است
يکي روضه شش ماهه
و ديگري روضه سه ساله
روضه نمي گويم قصه مي گويم ...
روايت اول
ابراهيم هاجر و اسماعيل شش ماهه را راهي مکه مي کند
اسماعيل عطشان است
شير مادر از عطش خشکيده
مادر به هر سوي به دنبال آب مي دود
آيا سعي صفا و مروه را شنيده ايد
اين دو مکان مکاني بود که هاجر به دنبال آب براي اسماعيل هفت بار آن را طي کرد
حالا يکي از اعمال و مناسک حج است
در ميان اسماعيل از تشنگي پاي بر زمين مي کشيد
خوش به حال اسماعيل پاهايش درون قنداق نبود و مي توانست دست و پا بزند
آنقدر پا بر زمين کشيد تا به اذن الله چشمه زمزم در زير پايش روان شد
روايت دوم
مدتي گذشت و اسماعيل کمي بزرگتر شد
حکم بر ذبح اسماعيل بود از سوي خدا
در قربانگاه منا
هاجر نمي داند که اسماعيلش قرار است قرباني شود
ابراهيم اسماعيل را به قربانگاه برد
چاقو بر گلويش راند
آه خداي من
چاقو نمي برد
خدا گوسفندي از آسمان فرستاد و حکم بر آن نمود تا به جاي اسماعيل قرباني شود
قرباني هم يکي از مناسک حج شد.
روايت سوم
حسين حج را نا تمام گذاشته است
از عرفات به سوي کربلا آمده است
اين چه امر مهمي است که باعث شده امام واجب خدا را ترک کند؟
امام سعي صفا و مروه انجام نداده
به منا نرفته است!
عصر عاشوراست تمام سربازان حسين رفته اند
علي اصغر شيرخواره به تلذي افتاده است .
مي دانيد تلذي يعني چه؟
ماهي را که از آب بگيري پس از مدتي به جايي مي رسد که چه آن را به آب برگرداني و چه در خشکي بماند مي ميرد
اين همان تلذي است
شيرخواره چه قطره اي آب بنوشد چه ننوشد مرگ او حتمي است
اسماعيل به آب رسيد
اما بر شش ماهه حسين آب حرام است
از واجبات ذبح گوسفند نوشاندن آب است به او
حسين علي اصغرش را بر دست مي گيرد و به ميدان جنگ مي برد
از کساني که خود را مسلمان مي دانستند طلب آب مي کند ...
شما باشيد با بچه تشنه چه مي کنيد
آيا به او آب مي دهيد؟
عمر سعد به هرمله اشاره مي کند
هرمله مي گويد پدر را يا پسر را؟
عمر سعد مي گويد اگر پسر را بزني کار پدر هم تمام است
را ستي تير سه شعبه بزرگتر است يا گلوي شش ماهه
نه! نه!
جور ديگر بپرسم
تير سه شعبه بلند قد تر است يا قامت شش ماهه
وقتي گوسفند را قرباني مي کنند دست و پا مي زند
وقتي دست و پا در قنداقه باشد چه مي شود؟
شيعه از دو نفر کينه نا تمام دارد
يکي قنفز که دستانش قاتل مادرمان شد
ديگري هرمله ...
حسين از عرفه به قربانگاه رفت
در واقع
حاجي شش ماهه آمد به مناي ازلي
حسين خون شش ماهه را در دست جمع کرد و به آسمان پاچيد
والله تَهَدَّمَت أرکانِ السَّماء
خون هرگز به زمين بازنگشت
بزرگي مي گفت اگر خون علي اصغر بر زمين مي ريخت خدا تمام زمينيان را تا ابد نفرين مي کرد
فقط يک چيز
کاش شش ماهه قنداقه نداشت ...
قبل از منا حج سعي صفا و مروه مي خواهد
صفا و مروه حج حسين کجاست ؟
باورتان مي شود
فاصله ميان صفا و مروه با فاصله بين الحرمين حسين و عباس برابر است
يا صاحب الزمان آجرک الله
السلام عليک يا حسن بن علي مجتبي
روايت اول
قاسم و علي اکبر کودک بودند
امام حسن از دنيا رفته بود
قاسم و علي اکبر با هم کودکي را در کنار امام حسين پشت سر مي گذاشتند
روزي هر دو به خانه عمه مي روند
عمه علي اکبر را که جلو تر بود اول در آغوش کشيده و مي بوسد
و پس از آن قاسم را
قاسم پس از ديدار عمه به کنار قبر پدر مي رود و بسيار مي گريد و گله به پدر مي برد.
علي اکبر که در پي قاسم مي آمده و به دنبال او بوده داستان را متوجه مي شود
گريان به نزد عمه مي رود
و از عمه مي خواهد ديگر هيچ گاه او را زودتر از يتيم عمويش در آغوش نکشد....
روايت دوم
شامگاه عاشورا بود و حسين با همگان صحبت نمود و راه را براي رفتن و فرار از مهلکه باز کرد
هر کس به بياني با حسين صحبت مي کند
زهير مي گويد روحي لک الفداه
حبيب مي گويد اگر صد جان خدا به من دهد فداي تو مي کنم
قاسم که در مجلس سر به پايين مي اندازد
از عمو اجازه صحبت مي گيرد
عمو مي گويد قاسمم بگو
با عمو مي گويد:
اي عمو جان! آيا فردا من هم در رکاب تو کشته خواهم شد؟
حسين مي پرسد:
فرزند برادرم مرگ در نگاه تو چگونه است؟
جواب مي دهد
أهلا مِنَ العَسَل
مرگ در رکاب شما برايم از عسل شيرين تر است
حسين مي گويد:
قاسمم تو را به بلاي عظيم خواهند کشت.
قاسم شادمان مي شود
تمام مردان خيمه گريان می شوند
روايت سوم
علي اکبر به ميدان رفته و پس از جنگي نمايان شهادت را از جدش رسول خدا هديه مي گيرد
حال نوبت قاسم است
براي اجازه به نزد عمو مي رود
شيخ عباس قمي نقل مي کند :
عمو اجازه نمي دهد
و قاسم را در آغوش گرفته و بسيار مي گريد.
قاسم غمگين مي شود و بسيار اسرار مي کند
در جايي خواندم که مادرش نجمه (ام ولد) نامه اي از امام حسن به او مي دهد که آن را به عمو بدهد
امام حسين در بالاي سر اکبرش بسيار گريست اما از هوش نرفت
نقل کرده است که قاسم را در آغوش گرفت و آنقدر گريست تا از هوش برفت ...
و به قاسم اذن ميدان داد
صحنه کارزار
روايت است زرهي به اندازه تنش پيدا نشد
با عبا و دستاري در سر به ميدان جنگ پاي گذاشت
بر اسب سوار
عمو صورت چون ماهش را پوشاند که از چشم بد دور باشد
چهره زيبايي حسني داشت و هيبت حيدري
به ميدان رفت با خنده گفتند: اين کودک کيست که به ميدان آمده
قاسم فرياد برآورد
إن تنکروني و أنا ابن حسن المجتبي
يکي فرياد زد من مي شناسمش او فرزند اوست که تابوتش را در مدينه تيرباران کرديم....
قاسم فريادمي زند
هل مِن مبارز
کوفيان اين خاندان را خوب مي شناسند
مي دانند بايد از آنان در حضر بود
همه سر به لاک ترس فرو مي برند
ازرق شامي فرزند کوچکش را به میدان مي فرستد
قاسم با صولت حيدريش او را بر زمين مي زند
ازرق فرزند دوم را مي فرستد که انتقام برادر بگيرد
قاسم داغ او را نيز بر دلش مي گذارد
فرزند سوم و چهارم به همين صورت
عمو عباس لا حول و لا قوه مي گويد
از ديدن حاصل دسترنجش لذت مي برد
ازرق به ميدان مي آيد
جنگاور است
فرياد مي زند گناه عرب به گردن من اگر اين بچه را نکشم
حسين نجمه را مي خواند
مي گويد براي قاسمش دعا کند
نجمه زنان خيمه را به دور خود جمع مي کند و گيسو پريشان کرده و از خدا مي خواهد
فرزندش را يک بار ديگر در آغوش بگيرد
قاسم بر او حيلت جنگي مي سازد
او را با ضربتي بر زمين مي اندازد
عباس فرياد ماشاء الله، لاحول و لا قوه الا بالله سر مي دهد
قاسم خرامان سوار بر اسب به نزد عمو باز مي گردد
عمو را در آغوش مي کشد
دوباره به ميدان بر مي گردد
آه حسين
عمر سعد ملعون مي گويد
مگر نمي بينيد او هاشمي است و خون حيدر دارد
اگر يک به يک با او بجنگيد تا شب کسي از شما زنده نخواهد بود
يورش ببريد
قاسم مبارزه مي کند
سي و پنج نفر را به درک واصل مي کند
تير و سنگ به رويش مي ريزند
از پا مي اندازندش و از پشت عمود آهني بر سرش وارد مي آورند
بلا عظيم اينجاست مادرش فاطمه را به بلاي عظيم کشتند
جان در بدن دارد
اما اسب بر وي متازند
استخوانها مي شکند و نرم مي شود
قامت قاسم بلند مي شود
جاي سم اسبان بر تنش حک مي شود...
عمو يورش مي برد به بدن مي رسد بدن خرد و نرم و کشيده شده
واي حسين
حسين بالاي سرش اشک مي ريزد
پاهايي که به زمين نمي رسيد حال بر زمين کشيده ميشود
جاي نعل اسبها بر پيشاني و بدنش مانده است...
و اين است بلاي عظيم...
عمو قاسم را به خيمه مي برد و در کنار اکبرش مي خواباند...
وَ سَيَعلَمُ الَّذينَ ظَلَموا ايَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبون
واللّه افرق عمي
داستان نخست
نامش حبيب بود؛ فرزند مظاهر
عشقش به حسين از کودکي زبان زد بود
روزها در کنار کوچه بني هاشم در مدينه مي نشست تا حسين را ببيند و بر او نظاره کند
روزي رسول خدا متوجه اين امر شد
و از او دليل خواست و او که کودکي بيش نبود به رسول خدا گفت:
آخر حسين را خيلي دوست دارم و محبتش در دلم خروشان است
پس پيامبر بسيار او را ستود
رسول خدا به او فرمود: از من چیزی بخواه
از حضرت رسول خواست تا با حسين و خانواده اش به خانه آنها بيايد
رسول خدا با محبت قبول فرمودند
حبيب به خانواده خود خبر داد. خانواده باور نمي کردند که رسول خدا قرار است به خانه آنها بيايد
روزي که قرار بود رسول الله به خانه حبيب بيايد
خانه را آراستند و قوتي فراهم آوردند
حبيب خشنود بر روي بام رفت تا آمدن آنها را نظاره کند
چون از بام به پايين نگاه مي کرد به ناگاه بر زمين افتاد و جان از بدن او رفت
پدر و مادرش بسيار غمگين شدند
اما به خاطر ارادتي که به رسول خدا داشتند حبيب را در اتاق ديگري گذاشتند تا پيامبر شرف حضور آورند و بروند
پيامبر به همراه حسن و حسين و علي و فاطمه به خانه رسيدند
حسين سراغ حبيب را گرفت
گفتند در اتاق ديگر است
اصرار حسين بر آمدن و انکار پدر و مادر حبيب!
حسين به درون اتاق رفته دست حبيب را گرفت و با خود به نزد پيامبر آورد
پدر و مادر بسيار متعجب شدند و گريستند و داستان را بر پيامبر بازگفتند
پيامبر فرمود حبيب بايد در جاي ديگر جان خود را فداي يار نمايد
صد مرده زنده مي شود از ذکر يا حسين
ارباب ما معلم عيسي بن مريم است
قافله به کربلا رسيد حسين بر حبيب نامه نوشت
من الغريب الي الحبيب
حبيب سراسيمه خود را از کوفه به کربلا رساند
در وقت نماز ظهر با دشمنان حسين جنگ نماياني کرد و حدود شصت و دو تن را هلاک کرد
و پس از آن به ضرب شمشير قاتلان ابا عبدالله به شهادت رسيد
اگر به کربلا رفته باشيد قبر حبيب را جداي از قبر ديگر ياران حسين خواهيد ديد که هنگام ورود و خروج بايد از کنار آن بگذريد و آن را زيارت نماييد
آري حبيب دو مرتبه براي حسين جان داد و دو مرتبه بايد زيارت شود
داستان دوم
نامش عبدالله بن حسن است
سن او با احتساب زمان شهادت پدر يازده سال مي باشد
هرگز پدرش را نديده است
حسين براي او هم پدر بوده و هم عمو
در کربلا بسيار تقلا کرد براي رفتن به ميدان رزم
اما حسين راضي به شهادتش نشد
او را به زينب سپرد
دستانش در دستان عمه بود
عمه بر بالاي تل زينبيه ناظر بر جنگ برادر بود
حسين را در گودال انداخته و بر او هجوم آوردند دستان عمه لحظه اي شل شد
عبدالله به سمت عمو دويد و فريا بر آورد
والله لا اُفَرِّقُ عمّي
خود را به گودال رساند
نامرد شمشير به سوي حسين روان کرد عبدالله دست خويش بر آن سپر کرد و نا نجيب دست را آويزان نمود
دو باره ضربتي ديگر و او را بر روي سينه عمو به شهادت رساندند
در مقتل شيخ عباس قمي نقل است که او بعد از قاسم بن الحسن به ميدان رفته و دوازده تن را به هلاکت رسانده و بعد شهيد شده است
آري! اين است معناي دفاع از ولايت و او زندگي را بر خود ننگ دانست در جايي که ولي را کشته اند.
داستان سوم
در زمان قاجار آيت الله شيخ فضل الله نوري را به ميدان توپخانه تهران (امام خمینی «ره» فعلي) آوردند تا او را به دار بياويزند
مردم زيادي در آنجا جمع بودند و گريه مي کردند و بر سر مي زدند
نقل است از سفير وقت انگليس در خاطراتش که:
من آن روز جزء مهمانان جايگاه ويژه (VIP) بودم چون آن مردم را ديدم ترس تمام وجودم را گرفت که الان اين مردم شورش کرده و شيخ را نجات خواهند داد. رئيس پليسي که قرار بود شيخ را با جلاد به دار بياويزد ارمني بود و با بي احترامي عمامه از سر شيخ برداشت و به سوي مردم انداخت. ترس تمام وجودم را گرفت گفتم الان است که مردم بشورند آن پليس را بکشند و شيخ را نجات دهند
اما ديدم که مردم بر سر عمامه شيخ دعوا مي کنند که تکه اي از آن را به تبرک بردارند و شيخ بدون کوچکترين تحرکي از مردم به دار آويخته شد و همه بر سر زنان از آنجا رفتند.
نکته:
در جايي خواندم آنان که حسين را مي کشتند مي دانستند که پسر پيامبر خدا را مي کشند و گريان و بر سر زنان به سمت او يورش مي بردند و کساني بودند که بر حسين نامه فرستادند که به کوفه بيا...
السلام عليک يا ام المصائب يا زينب کبري
اکبر و قاسم به ميدان رفتند و شهادت را در آغوش گرفتند
چه رستاخيز عظيمي به پاست
طفلان زينب ميرن نزد دايي براي اذن ميدان
دايي بهشون اجازه نميده
ميرن داخل خيمه
زانوي غم به بقل و ناراحت
زينب ميگه چي شده؟
ميگن دايي بهمون اذن ميدان نميده
زينب ميگه اين طور نبايد بريد پيش دايي
زره و جوشن به تنشون ميکنه
موهاي بچه ها رو شانه ميکنه
کلاه خود اندازه سر بچه ها پيدا نميشه
دستار به سرشون مي پيچه
بهشون ميگه سينه هاتون و سپر کنيد
سر به پايين بندازيد بريد از دايي اذن ميدان بگيريد
بايد مثل يک جنگجو وارد ميداان بشيد
نزد دايي مي رند. دايي اذن نميده
ميگه بعد اکبر و قاسم چطور شما رو هم به ميدان بفرستم
بچه ها غمگين به گوشه خيمه مياند
نزد مادر مي رسند
گله ميکنند
زينب حالا بايد خودش دست به کار بشه
بچه ها رو نزد داداش مي بره
داداش اين بچه هاي من فداي علي اکبرت
داداش بذار من هم برات قرباني بدم
نه! نه! زينب يه جور ديگه ميگه
ميگه داداش نگذار بچه هام مثل داداش حسن از غصه دق کنند
داداش اينا غيرت الله هستند
اينا نمي تونند اسيري مادر رو تحمل کنند
اينا نمي تونند ببينند ...شون سيلي بخوره
زينب به داداش ميگه نذار جان مادرم رو قسم بخورم
حسين (ع) بچه ها رو تو آغوش ميگيره اشک ميريزه
چه صحنه زيبايي
حق داره زينب بگه " ما رأيت الا جميلا"
اذن ميدان ميده
زينب با بچه ها خداحافظي ميکنه
ميره کنج خيمه ميشينه
تمام زنها ميگن زينب بيا ببين بچه هات رفتن به ميدان
زينب نگاه نمي کنه
صداي حلحله دشمن مي پيچه
حضر ت صبر مي فهمه کار تموم شده
حسين(ع) به سمت بچه ها مي دوه
اما!
اينبار زينب ديگه دنبالش نمي ره.
چه صحنه اي
مادر براي وداع آخر با بچه هاش نرفت.
بالاي سر علي اکبر رفت
بالاي سر قاسم رفت
اما...
گذشت...
قافله اسرا به مدينه برگشت
عبدالله به دنبال زينبش
ام المصائب آنقدر پير و شکسته شده که عبدالله ابن جعفر اون رو نمي شناسه
سراغ زينب رو ميگيره
زينب ميگه عبدالله من زينبم
واي از دل زينب
ادب ميکنه به زينب
مونده بپرسه يا نه
بالاخره تصميم به پرسيدن ميگيره
زينب جان! شنيدم تو کشته شدن همه شهداي کربلا تو کنار حسين(ع) بالاي سر شهدا رفتي
اما تو کشته شدن بچه هاتمون از خيمه بيرون نيومدي
آخه چرا؟ برام سوال شده
زينب چي بايد بگه
اي واي از دل زينب
آخه عبدالله
ترسيدم حسين(ع) چشماش تو چشمم بيافته و از من خجالت بکشه
...
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
روايت اول
شايد تاکنون از زهير يا حبيب شنيده باشيد
اما داستان غلام ترک را کمتر کسي برايمان تعريف کرده است
حضرت سجاد غلامي داشت ترک. در کربلا اين غلام هم حضور داشت. در کشاکش گرماي جنگ که تک تک ياران حسين فدايي او مي شدند غلام از براي اذن ميدان به سوي امام مي رود. حضرت سيدالشهدا اذن ميدان را منوط به اجازه امام سجاد مي کند.
غلام نزد آقاي خود رفته و از ارباب خود کسب اجازت مي کند.
حضرت سجاد غلام را آزاد مي کند.
غلام به سوي امام برگشته و بعد از بيان اذن ارباب خود از امام حسين اذن ميدان مي گيرد.
امام حسين اجازه حرب مي دهد.
غلام به کنار خيمه زنان رفته و از خانم زينب حلاليت مي طلبد
" اگر در نوکريتان کم گذاشته ام مرا حلال کنيد"
به ميدان رفته مي جنگد و در بين شمشيرهاي کافران ناخدا ترس کشته مي شود...
روايت دوم
چيزي نمي توانم بگويم جز يک کلام
فرياد يا محمدا
زينب رسيد به کربلا
از چه بگويم
از پاي عباس که بر فرود زينب از ناقه پله بود يا از رقيه که بر دوش عمو عباس بود
شايد نياز به شتاب است
با شايد هم صبر صبرتا روز يازدهم ....
تا روز وداع کاروان
آن روز روضه را ادامه خواهم داد
اما يادتان باشد پاي عباس و اکبر و قاسم پله هاي نزول اجلال زينب شد...
بسم رب الحسين
السلام عليک يا ابا عبدالله
هنگام اذن دخول فرا رسيده است
هرکس به زباني اجازه مي گيرد
هر کس از دري وارد مي شود
يکي از در حسين وارد شده و مي گويد
لَکَ لَبَّيک حسين
آن يکي درب عباس را انتخاب مي کند و با واعطشا داخل مي شود
آن يکي با اذن شش ماهه حسين وارد مي شود
ديگري دخيل رقيه مي شود و راه را از کربلا تا خرابه شام مي پيمايد
آري تا خرابه با پاهاي آبله گون
با موهاي سوخته و با صورتي نيلي ....
نه امروز براي مصيبت رقيه زود است
شايد بايد از دارالاماره وارد شد
و با مسلم زمزمه کرد
حسين نيا به کوفه ...
حسين به علي اکبرش حساس بود
راه خوبي است براي ورود
راستي مي خواهيد از درب غربت وارد شويد
آري غربتي به وسعت فرزندان مجتبي
غربتي به وسعت ...
اما تمام حسين زينب است و تمام زينب حسين
اگر من قرار است وارد شوم با اذن عما ام زينب کبري وارد مي شوم
با اذن ام المصائب
عمه جان اجازه ورود مي دهيد
عمه جان تمام دلخوشي من محرم است
شنيده ام که آنقدر وابسته به برادر بودي که لحظه اي تو را ياراي دوريش نبود
چه عاشقانه حسين مي گفتي
آنچنان که ليلا را مجنون حسين ديدم
عمه جان چگونه تحمل کردي
چگون به يک جا تمام مصائب دنيا را خريدي
شنيده ام که گفته اند تا ظهر عاشورا کار عبد بود و پس از آن کار خدا
اما گويي خدا تو را ولي خود نمود تا عشق را به کمال رساند
عمه جان! وا مصيبتا بر غمي سر مي دهم که آن را زيبا خواندي
و گفتي:
"ما رأيتُ الا جميلا"
عمه جان مرا ياراي صبر تو نيست
هر روز داغ حسين شکسته ترم مي کند و قتلگاه دل ريشترم
عمه جان داغ بر مني که نديدم آن روز را سخت است
تو در قتلگاه چه کشيدي
وامصيبتا!
وامصيبتا! که ... خدا را ...
وا زينبا!
اي کاش که کاروان به کربلا نيايد
اي کاش! مسلم به کوفه نمي آمد
اي کاش...
سينه مرا جاي اين همه درد نيست. اين روزها براي تسکين خويش راهي جز فرياد ندارم
آقاي من! تو چه مي کشي در داغ مصيبت جدت...
اي کاش کاروان هرگز راه کربلا را نيابد
راستي مي دانيد اي مردم!؟
خدا اولين عزا دار حسين است...
خوب گوش کنيد...
مي شنويد
صداي زنگ کاروان مي آيد
هر لحظه حسين به کربلا نزديک تر مي شود...
اعوذ بالله من الکرب والبلا
صداي غربت حسين را مي شنويد
نامه اي را که حسين براي حبي نوشته است حبيب را به التهاب آورده
حسين نوشته است
مِنَ الغريب ... الي الحبيب
حسين جان کاش امسال فدايي حبيبت شوم
خدايا قافله نزديک تر مي شود
واي از دل زينب
واي از غربت زينب....